Friday, December 09, 2005

دستم رو آروم دراز می کنم برای لمس کردنت؛ و لب هام رو به لبهات میرسونم و بوسه ای...
خسته و نا امید از بوسه ای که به خودم زدم بیدار میشم. با دست هام توی تخت دنبالت می گردم. نه. نیستی. چشم هام رو باز میکنم.اتاق مثل قبر تازه کنده شده ای تاریک و خالیه. از پنجره اتاق میشه یه ستاره رو دید. شبه هنوز. چشم هام ساعت رو نمیتونن از رو دیوار بخونن.

احساس میکنم یه بادکنک بزرگ توی گلوم گیر کرده. نمیذاره نفس بکشم. یه بادکنک بزرگ تلخ مزه. حتی نمیتونم گریه کنم. لوس نیستم، فقط ...
کجایی که باز "سرشار"م کنی از شادی؟ تا دوباره دیدنت چند تا نفس مونده؟

Thursday, December 01, 2005


Notification:
Dear All. I have recently found “Myself”; I have recently fallen in love with “Myself”, and I guess, I need to thank you all for making “Me” and “Myself” look as we do; for helping Us be as We are. Good and Bad, I thank you for all you did…
بخشیدم تان. به خیالتان که با بذر تنفری که در وجودم کاشته بودید می توانستید تا ابد در خاطرم زنده بمانید؟ بخشیدم تان.
امشب "تنفر شما" مفهومی شد مستقل از من، سیال در فضا انگار. رها شده ام.
فردا صبح یک نفر کمتر اسم شما را به خاطر خواهد آورد. شب به خیر.

Monday, November 07, 2005

می دانم تو پاداشی هستی
برای سال های رنج و عذاب من ،
برای این که هرگز دل
به لذات حقیر مادی نبستم،
برای آن که هیچ گاه به عاشقی نگفتم:
" تو تنها عشق منی"
و برای اینکه بدی دیدم و بخشیدم،
تو فرشته جاودانی من خواهی بود.

آناآخماتووا - 1916

Saturday, October 29, 2005

به آفتاب سلامی دوباره خواهم کرد

Sunday, October 23, 2005

کی میتونه ادعا کنه که این کوری همیشه چیز بدیه، هوم؟!



Saturday, October 22, 2005

بزرگ شدن یعنی همین؟!
....
اون دور و وَر بچه ها بازی می کنن
رهگذرا میگذرن آروم
پرنده ها می پَرَن
از این درخت
به اون درخت،
اُ شما همون جا می مونین رو نیمکت
و می دونین،
می دونین که دیگه
بازی بی بازی مث اون بچه ها،
می دونین که دیگه
هیچ وقتِ خدا
نخواهین رفت پی ِ کارتون آروم، مث این رهگذرا،
که دیگه هیچ وقت ِ خدا نخواهین پرید سرخوش
مث ِ این پرنده ها
....

Sunday, October 09, 2005


بیراهه رفته بودم
آن شب
دستم را گرفته بود و می کشید
زین بعد همه عمرم را
بیراهه خواهم رفت
*حسین پناهی - مجموعه شعر ستاره

Saturday, October 08, 2005

یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم

Sunday, October 02, 2005


تموم شد بالاخره این تابستون لعنتی. خسته شدم. دلم زمستون میخواد.
دلم میخواد انقدر سرد شه که انگشتام سرخ شه باز. باز یه کم ورم کنه از سرما.
دلم درختهایی میخواد با شاخه های لخت و تیز.
دلم برف میخواد.
دلم میخواد آدمهایی رو ببینم که از سرما توی کتشون قایم شدن و فقط میشه چشماشون رو دید.
دلم باغچه خالی میخواد.
دلم میخواد انقدر برف بیاد که دیگه تو خیابون هیچ گربه ای دیده نشه. بدم میاد ازشون. نگاشون که میکنم یاد تو می افتم.
دلم باز میخواد برم توی اون پارک درندشت پر از برف و تنهایی کلی بدوم تو برفها. دلم باز زمستون میخواد.
پس کی سرد میشه این هوا؟!

Sunday, September 25, 2005


چون کودکی،
بی پناه و تنها مانده ای،
از وحشت می خندی
و غروری کودن، از گريستن، پرهيزت می کند.
اين است، انسانی که از خود ساخته ای،
از انسانی که من دوست می داشتم،
که من دوست می دارم.

آيا تو جلوه روشنی از تقدير مصنوع انسان قرن مايي؟
انسان هايي که من دوست می داشتم،
که من دوست می دارم؟

ديگر جا نيست،
قلبت پر از اندوه است.

می ترسی به تو بگويم تو از زندگی می ترسی،
از مرگ، بيش از زندگی،
از عشق، بيش از هر دو.

به تاريکی نگاه می کنی،
از وحشت می لرزی
و مرا در کنار خود،
از ياد می بری.

ا. بامداد

Monday, September 05, 2005

خوب من، ممنون بابت این:



Life is too short, don't throw it away
Hear what I say, if you're lonely
Stand up, if you fall down
Please look around, you're not the only


Life is too short, don't lose your time
The sun will shine, for your tomorrows
You'll win, if you don't lose
Try it again, forget your sorrows


There is a chance, make the best, out of your life
But it's so taugh, only the strong, they will survive
There are always some good reasons to live for
Between the shadow, there's a light, you can't ignore
Don't cry a little, little, cry a little, little tonight


Life is too short, don't throw it away
Hear what I say, if you're lonely
Stand up, if you fall down
Please look around, you're not the only, baby, baby


Life is just too short, you can't run away
Baby let me be your soul survivor
Life is just to short, baby everyday
Baby I will lift you, high and higher


No where to go you're always in my heart I swear
Baby I know, if you need me, I'll be there
I will never ever leave you alone, oh no
And we have so many reasons to go, oh no
Don't cry a little, little, cry a little, little tonight



*M.T

Friday, September 02, 2005

به یاد داشته باش آن که رفت، به حرمت تمام آن چه با خود برد، دیگر حق بازگشتن ندارد...
رفتنت مردانه نبود... دست کم مردانه بمان و باز نگرد...

Monday, August 22, 2005

یه یارو می ره پیش یه روانپزشک و می گه:"دکتر. برادر من دیوونه ست. اون فکر می کنه مرغه." بعدش دکتر می گه:"خوب چرا نمی فرستیش تیمارستان؟" اونوقت مرده می گه:"می خواستم بفرستمش، ولی تخم مرغ هاشو لازم دارم."
خوب گمونم این خیلی شبیه طرز فکر فعلی من راجع به زن و مرده. می دونین این روابط کاملاً غیر منطقیه؛ دیوونه وار و مسخره ست. ولی گمونم هممون به این روابط ادامه می دیم، چون به تخم مرغ هاش احتیاج داریم.
وودی آلن - از فیلم "آنی هال"

Sunday, August 21, 2005

نه هلیا! تحمل تنهایی از گدایی دوست داشتن آسانتر است. تحمل اندوه از گدایی همه شادی ها آسانتر است. سهل است که انسان بمیرد تا آنکه بخواهد به تکدی حیات برخیزد. چه چیز مگر هراسی کودکانه در قلب تاریکی، آتش طلب می کند؟ مگر پوزش، فرزند فروتن انحراف نیست؟
نه هلیا... بگذار که انتظار فرسودگی بیافریند، زیرا تنها مجرمان التماس خواهند کرد.و ما می توانستیم ایمان به تقدیر را مغلوب ایمان به خویش کنیم. آنگاه ما هرگز نفرین کنندگان امکانات نبودیم

Wednesday, August 17, 2005

برگزيده بودن يک مفهوم دينی است و معنايش اين است که شخص بی‌آن‌که لياقتی ابراز کرده‌باشد به‌حکم قدرتی فوق طبيعی و به‌خواست آزادانه‌، يا حتی بلهوسانه خداوند‌، انتخاب می‌شود تا مقامی ويژه و بالا‌تر از ديگران بيابد‌. تنها چنين باوری بود که مقدسين را قادر می‌ساخت تاب تحمل سنگ‌دلانه‌ترين آزار‌ها را داشته‌باشند‌. مفاهيم دينی در ابتذال زندگی ما به طنز شباهت پيدا می‌کنند‌. هر‌کدام از ما کم‌وبيش رنج می‌بريم از اين‌که زندگی ما تا اين اندازه معمولی است‌. ما می‌خواهيم از همانند ديگران بودن بگريزيم و خود را به درجه عالی‌تری ارتقاء بدهيم‌. هر‌يک از ما با شدت و ضعف متفاوت به اين وهم دچار شده‌ايم که لايق اين ارتقاء هستيم‌، که از پيش تعيين و برگزيده شده‌ايم‌.مثلاً احساس برگزيده‌بودن جزئی از هر رابطه عاشقانه است‌. چنان‌که در تعريف هم‌، عشق هديه‌ای است که به ما ارزانی می‌شود‌، بی‌آن‌که برايش لياقتی نشان داده باشيم‌. دوست‌داشته شدن بدون دليل‌، حتی خود دليلی تلقی می‌شود بر خالص بودن عشق‌. اگر زنی به من بگويد دوستت دارم چون با‌هوش هستی‌، شريف هستی‌، برای من هديه می‌خری‌، به زن‌های ديگر نظر نداری‌، ظرف می‌شويی‌، آن‌وقت من مأيوس می‌شوم‌. چنين عشقی انگار می‌خواهد چيزی را به‌چنگ بياورد‌.چقدر زيبا‌تر است اگر انسان در‌عوض بشنود‌: «‌من ديوانه تو‌ام‌، هر‌چند که تو نه‌فقط با‌هوش و درست‌کار نيستی‌، بلکه يک دروغ‌گوی خود‌خواه و عوضی هم هستی‌»‌. شايد انسان احساس برگزيده‌بودن را نخستين‌بار در نوزادی تجربه می‌کند‌، وقتی‌که از مهر مادرانه‌، بی‌آن‌که خود را لايق آن نشان داده باشد بهره‌مند می‌شود و باز آن را بيش‌تر و بيش‌تر طلب می‌کند‌. وارد مدرسه شدن می‌بايست انسان را از اين توهم برهاند و برايش معلوم کند که در زندگی بايد برای هر چيزی بهايی پرداخت‌. اما معمولاً ديگر آن موقع خيلی دير است‌. شما حتماً آن دختر ده‌ساله را ديده‌ايد که برای اين‌که دوستانش را به حرف‌شنوی از خود وادار سازد‌، موقعی که ديگر از عهده قانع‌کردن آن‌ها بر‌نمی‌آيد‌، ناگهان رک و راست و با غروری غير‌قابل توضيح می‌گويد‌: «‌چون من می‌گم‌» يا «‌چون من اين‌جور می‌خوام‌»‌. او خود را برگزيده احساس می کند‌. اما روزی خواهد رسيد که او يک بار ديگر بگويد «‌چون من اين‌جور می‌خوام‌» تا تمام کسانی که حرفش را می‌شنوند از خنده روده‌بر شوند‌.پس انسانی که می‌خواهد خود را برگزيده احساس کند‌، چکار بايد بکند تا ثابت شود که او واقعاً برگزيده است‌، تا هم خودش و هم بقيه باور کنند که او مانند هر‌کس ديگر نيست‌؟ فرارسيدن عصری جديد‌، که اساس آن اختراع عکاسی است‌، با تمام ستاره‌ها‌، رقاص‌ها و آدم‌های مشهور که همه تصوير عظيم آن‌ها را از دور بر روی پرده می‌بينند و می‌ستايند اما هيچ‌کس به آن‌ها دست‌رسی ندارد‌، اين امکان را فراهم می‌کند‌: شخصی که خود را برگزيده احساس می‌کند‌، با چسباندن خود به افراد سرشناس به‌گونه‌ای علنی و نمايشی‌، سعی می‌کند نشان‌دهد که به سطح ديگری تعلق دارد و از تمام افراد معمولی‌، يعنی همسايه‌ها‌، همکار‌ها و همه کسانی که او به‌ناچار زندگيش را با آن‌ها قسمت کرده‌است‌، فاصله می‌گيرد‌. به‌اين ترتيب، افراد سرشناس به چيزی شبيه تأسيسات عمومی از قبيل توالت‌های عمومی‌، ادارات خدمات اجتماعی‌، ادارات بيمه و بيمارستان‌های روانی تبديل شده‌اند‌، با اين فرق که آن‌ها فقط به‌شرطی قابل استفاده هستند که دور از دست‌رس باقی بمانند‌. وقتی کسی می‌خواهد برگزيده‌بودن خود را با نشان دادن ارتباط شخصيش با يک فرد مشهور ثابت کند‌، خود را در معرض اين خطر هم قرار می دهد عذرش خواسته شود‌. پذيرفته نشدن از اين دست در اصطلاح دينی هبوط ناميده می‌شود‌
آهستگي – ميلان کوندرا

Saturday, August 13, 2005

ناتانائیل، کاش در تو هیچ انتظاری، حتی میل هم نباشد، و فقط استعدادی برای پذیرفتن باشد. آنچه را که به سویت می آید منتظر باش - اما جز آنچه را که به سویت می آید خواستار مباش - جز آنچه داری آرزو مکن... بفهم که در هر لحظه از روز، می توانی مالک خدا، با همه ملکوتش باشی. آرزوی تو از عشق باشد، و مالک شدنت عاشقانه... زیرا آرزویی که موثر نباشد به چه کار آید؟آخر چه! ناتانائیل، تو خدا را داری و او را نمی بینی! خدا را داشتن دیدن اوست، اما مردم به او نمی نگرند. بر سر پیچ هیچ کوره راهی، ای بلعم، آیا خدا را ندیده ای که خرت پیش وی باز می ایستد؟ - چون تو او را دیگر گونه می پنداشتی- در انتظار خدا به سر بردن، یعنی در نیافتن اینکه خدا در توست - خدا را با خوشبختی مسنج و همه خوشبختیت را در لحظه گذرا بنه.

Wednesday, August 10, 2005

دوست مي داشتم لذتي به تو بدهم كه تا كنون، هيچ كس به تو نداده است. اما در ضمن اين كه مالك اين لذتم، نمي دانم چگونه آن را به تو بدهم.مي خواستم با چنان صميميتي تو را خطاب كنم، كه هيچ كس ديگر، تا كنون نكرده باشد.مي خواستم در اين ساعت شب به جايي بيايم كه تو در آن، چه بسا كتابها را پي در پي مي گشايي و مي بندي و در هر يك از آن كتاب ها، چيزهايي را جستجو مي كني كه تا كنون در نيافته اي. به جايي كه تو هنوز در آن منتظري، به جايي كه شوق تو از احساسي ناپايدار در شرف تبديل به اندوه است. جز به خاطر تو نمي نويسم و براي تو نيز جز به خاطر اين ساعات. مي خواستم چنان كتابي بنويسم كه در آن هر گونه فكر و هر گونه تاثر فردي از نظر تو پنهان بماند و بپنداري كه در آن جز پرتوي از شور و حرارت خويشتن نمي بيني.مي خواستم خود را به تو نزديك تر كنم و تو، مرا دوست بداري.
---------
آندره ژید

Tuesday, August 09, 2005

فکر کنم دو حالت وجود داره که آدم فکر می کنه میتونه حتی کوه رو هم جا به جا کنه:
  1. وقتی خیلی عاشق میشه
  2. وقتی خیلی عصبانیه

من الان میتونم حتی کوه رو هم جا به جا کنم! این رو امشب موقع خیابون نوردی چند ساعته فهمیدم!

Monday, August 08, 2005

متنی که در زیر می آید نقلی ست ازین وبلاگ
تنهایی
1
تنهایی بیرون ماندن از یک دایره­ی بسته است، ناهمسازی با یک همسازه: بیماری، عشق، اسارت، دیوانگی؛ همان طرد شدنی که بارت آن­چنان عالی تحلیل­اش کرده. با این حال، هیچ کس به صرف بیرون­بودگی احساس تنهایی نمی­کند، من باید تصویر تنهایی­ام را ببینم تا تنها باشم: تنهایی خودآگاهی نسبت به "تفاوت" است – من با دیگران تفاوت دارم، من این را می­دانم، من تنهای ام.
2
من تنهای ام، من طرد شده­ام. اما همیشه این نیست که دیگران تنهای­ام بگذارند. گاه این تفاوت خودخواسته است، من می­خواهم از دیگران جدا باشم، و تاوان­اش (تنهایی) را تحمل می­کنم. تفاوت داشتن همیشه تحمیلی نیست، تنهایی هم.
3
تنهایی توهم­بار است. اگر من تفاوت خود را از درون تماشا کنم، شاید آن را تفوق بیانگارم. این اولین توهم آدم تنها است. اما نه، من تنهای ام و این اولویتی برای من نیست. تنهایی فضیلت نیست، وضعیت است.من تنهای ام، تفاوتی را که بر من تحمیل شده تاب ندارم، برای بیرون آمدن از تنهایی به هر دری می­زنم، تو را که تر­ک­ام کرده­ای، تو را که نادیده­ام گرفته­ای، تو را که حبس­ام کرده­ای، تو را که مجنون­ام خوانده­ای، تو را که تحقیرم کرده­ای، باید کیفر دهم: توهم دوم -- تروریسم تنهایی.
4
تنهایی غربت نیست -- من از خانه دور افتاده نیستم؛ اسارت هم نیست – من آزاد ام که تنها باشم. تنهایی "زندان­خانه" ی من است. من در این زندان می­زیم – "تنهایی، ای خانه­ی من" (نیچه). تنهایی بی­کسی نیست. تنهایی تن مادر است. تنهایی، تنها مادر من (پاز).
5
خواسته یا ناخواسته – تنهایی تقدیر هم هست.

Friday, July 29, 2005

آن قدر دوری که فاصله مون شده به بزرگی یک سلام؛ که دستم می لرزه برای نوشتنش و زبونم انگار تکونی نمیخوره برای گفتنش.
و شاید فقط خود تو بتونی حدس بزنی که نگفتن و ننوشتنش چقدر برام سخته.
چیزی از درونم میجوشه که بگه سلام و حتی مهلت جواب دادن به لبهات نده...افسوس...افسوس...

Tuesday, July 26, 2005

...و من به یک بوسه، از خواب هزاران بوسه تو برخاستم...

Monday, July 25, 2005

...تمام آنها که به ایشان دل می بازم، غنی میِ شوند و طردم می کنند...

Tuesday, July 12, 2005

دریغا شیر آهن کوه مردا که تو بودی...

Monday, June 27, 2005

عاشقانه - احمد شاملو

آن که می‌گويد دوستت می‌دارم
خُنياگر غمگينی است
که آوازش را از دست داده است
ای کاش عشق را
زبان سخن بود
هزار کاکلی شاد
در چشمان توست
هزار قناری خاموش
در گلوی من
عشق را
ای کاش زبان سخن بود
آن که می‌گويد دوستت می‌دارم
دل اندوهگين شبی‌ست
که مهتابش را می‌جويد
ای کاش عشق را
زبان سخن بود
هزار آفتاب خندان در خُرام توست
هزار ستاره‌ی گريان در
تمنای من.
عشق را ای کاش زبان سخن بود

Template Design | elnaz.sadr@yahoo.com