Saturday, February 03, 2007

A sms based conversation:

--------------------------------------

· Shabet be kheir.

Khubi?

Ask u sth, ru really sure u

like 2 talk 2 me? Or be with

me?

I like it with U, but U see me

Only if I ask you 2, or u talk

only if I call…

I've a bad feeling, and I'm

really 2 frank 2 hide it. It's

as if I'm imposing my self…

If you feel that way 2,

lemme know please. Take

care.

--------------------------------------

· Dar javab faghat mitoonam

begam intor ke fekr mikoni

nist

--------------------------------------

· What then?

--------------------------------------

· Man too donyaye khodam ba

to zendegi mikonam vali too

donya-ee ke hame

mishnasan in emkan

faraham nemishe.

--------------------------------------

· Ok, nice 2 know that.

My only fear is 2 be where

I'm not wanted 2 be.

I missed u.

--------------------------------------

· Me 2



and then?!!!!!!!!!!!!!1

از یادداشت های دور یک مسافر کوچولو
....

گاه عابران بند آبي‌ مي‌شوند و آبهاي وحشي‌ رودخانة من در درياچةشان جمع مي‌شود.
اندكي پشت آن بند مي‌مانم. اندكي درنگ مي‌كنم، و بعد، هرگاه لبريز شوند، از آنها نيز مي‌گذرم.
جاري مي‌شوم؛سيلاب مي‌شوم؛ و به راه خود مي‌روم؛
ولي پر شتابتر از قبل، كه هيچ بندي آبهاي وحشي‌ مرا مهار نخواهد كرد.
خواهم ‌گذشت.خواهم رفت. از تو نيز خواهم گذشت…

گاه از فروغ آتش مسافري،عاجزانه بخار مي‌شوم.ابر مي‌شوم و سرمست از غرور.
آسمان را آزادانه مي‌پيمايم.
ديري نمي‌پايد كه به تلنگري مي‌بارم.مي‌بيني؟ من حتي اسير ابر هم نخواهم‌ماند…
آبهايم مادر زمين را در آغوش مي‌كشند. “مادر اين منم. بازگشته‌ام.آزادتر و مشتاقتر از قبل.مادر من باز تشنة نور خواهم شد؛ولي اين‌ بار تشنه‌تر.”
باز جاري مي‌شوم…ولي پر‌خروشتر.
...

Thursday, February 01, 2007

همیشه دوست دارم خودم باشم. هیچ کس با هیچ نیرویی نباید بتونه کاری کنه که من خلاف ماهیتم رفتار کنم.
خیلی وقتها ه این خودم بودن، عمل کردن به اون چیزی که هستم بدون سانسور خودم، ی اگفتن چیزی که باید بگم، بدون در نظر گرفتن هیچ سیاست ارتباطی، باعث شده دوستانم رو خراب کنم. محبت کردن به آدمی که دوستش دارم، اونطور که دلم میخواد، باعث شده تا خودش رو گم کنه یا خراب شه. انجام دادن کاری برای دیگران، که هرگز فکرشو نمیکردن، باعث شده تا شخصیتشون واقعیشون رو نشون بدن.

با این حال، من هنوز خودم هستم. مثل خودم رفتار می کنم. شاید بهترین محک برای شناختن دیگران، برای شناختن اونهایی که از دوستیشون لذت می بریم یا دوستشون داریم، خود دوستیه. خود دوستی، بدون سانسور کردن چیزی که هستیم. محک سختیه و هرکسی ازش بیرون نمیاد. یا بهتر بگم ندیدم کسی رو که بیرون بیاد. ولی مسئله اینه که وقتی کسیو خیلی باور داریم، نمیتونیم محک هایی رو که داریم روش امتحان نکنیم. شده ته دلم بخواد مثل بقیه، با رعایت انواع سیاست رفتار کنم، شده مدت محدودی اینطور رفتار کرده باشم و همه چیز خوب پیشرفته باشه. ولی این خوب پیشرفتن چیزی نیست که منو راضی کنه. چون همیشه فکر میکنم اگه اونطور رفتار می کردم که دلم میخواد، دیگه همه چی انقدر خوب پیش نمیرفت.

شده خیلی ها رو به این محک سنجیدم و افسوس خوردم به ریختن و گم شدنشون. ولی رفتاردیگران هیچ وقت گناه من نیست.
میخوام بگم اینجوری، با تجربه ها زندگی کردن، و خودم بودن، برام خیلی سخت گذشته، یه جورایی گرون تموم شده. ولی میدونم صدها بار دیگه هم بهم فرصت بدن، همین طور زندگی می کنم.

People are often unreasonable,illogical and self-centered;
Forgive them anyway.

If you are kind people may accuse you of selfish ulterior motives;
Be kind anyway.

If you are successful, you will win some false friends, and some true enemies;
Succeed anyway.

If you are honest and frank, people may cheat you;
Be honest and frank anyway.

What you spend years building, someone may destroy overnight;
Build anyway.


If you find serenity and happiness, others may be jealous;
Be happy anyway.

The good you do today, people will often forget tomorrow;
Do good anyway.

Give the world the best you have, and it may never be enough;
Give the world the best you have got anyway.

You see, in the final analysis, it is all between you and God;
It was never between you and them anyway.

Thursday, January 25, 2007

نمیدونم چقدر گذشت...چند ماه...چند هفته...چند روز...چند ساعت....

ولی می دونم زمان زیادی گذشت. دوباره برگشتم.

تو این مدت خیلی تغییر کردم. خسته شدم، زمین خوردم، شکستم، و خودم رو شکوندم، ولی هر باردوباره ساختم، دوباره شروع کردم.

امروز فهمیدم تو تموم این 10 سال که می نویسم و می تونم مستند مرورش کنم، فقط دو تا آرزو بوده که از آغاز بوده و هنوز هست: شادی و آرامش.

گوسفندای بی پوزبند گل های سرخ رو می خورن، گوسفندای با پوزبند از پس بائوبها بر نمیان...

نشستن کنار آتیش تو یه کلبه چوبی تو کندلوس، یه لیوان چای داغ، و موسیقی...زندگی یعنی همین

Monday, March 20, 2006

گاهی نیازی به فاصله است
گذشت زمان،
تا زخم ها درمان یابند
و سرخورده گی ها
چون خطاهای کوچکی شناخته و
پذیرفته شوند!
آن گاه
در با احتیاط باز خواهد شد
و تو اجازه بازگشت دوباره خواهی داشت
به زنده گی من!
سلام بر رفاقت!

Monday, March 13, 2006

for the one who choose his path
....................................................
رفتی از زنده گی من
چرا که دیگر
با آن چه از من در ذهن تو بود
مطابقت نداشتم!
خودم جای خالی تو را
در زنده گی ام پر کردم!
امیال و عاداتم
چون گیاهی زیر نور خورشید بالیدند!
گاهی جدایی،
لازمه زنده گی ست!
مارگوت بیکل

Wednesday, March 01, 2006

دم بر کله می کوبد
و شقیقه اش دو شقه می شود
بی آن که بداند حلقه آتش را خواب دیده است
عقرب عاشق

Wednesday, February 01, 2006

for my dearest:

There are nine million bicycles in Beijing
That's a fact,
It's a thing we can't deny
Like the fact that I will love you till I die.

We are twelve billion light years from the edge,
That's a guess,
No-one can ever say it's true
But I know that I will always be with you.

I'm warmed by the fire of your love everyday
So don't call me a liar,
Just believe everything that I say

There are six BILLION people in the world
More or less
and it makes me feel quite small
But you're the one I love the most of all

We're high on the wire
With the world in our sight
And I'll never tire,
Of the love that you give me every night

There are nine million bicycles in Beijing
That's a Fact,
it's a thing we can't deny
Like the fact that I will love you till I die

And there are nine million bicycles in Beijing
And you know that I will love you till I die!

Saturday, January 14, 2006

روزی درست وقتی که منتظر هیچی نیستی، و شاید دقیقا به این خاطر که منتظر چیزی نیستی، دستی از جایی دراز میشه؛ تاسی میندازه؛ و بازی شروع میشه...

تقدیر این بار ما رو برای خوشبخت بودن انتخاب کرده...

Saturday, December 17, 2005

when I feel joyful, when I feel happy,
it is only you, whom I like to talk to.

when I feel stranded,
when I feel blue,
or even if I feel mad at you,
it is only you, whom I can talk to.

forgive me for having you as my only one...my only relief...

Friday, December 09, 2005

Without you, loneliness eats me alive, bite by bite.
دستم رو آروم دراز می کنم برای لمس کردنت؛ و لب هام رو به لبهات میرسونم و بوسه ای...
خسته و نا امید از بوسه ای که به خودم زدم بیدار میشم. با دست هام توی تخت دنبالت می گردم. نه. نیستی. چشم هام رو باز میکنم.اتاق مثل قبر تازه کنده شده ای تاریک و خالیه. از پنجره اتاق میشه یه ستاره رو دید. شبه هنوز. چشم هام ساعت رو نمیتونن از رو دیوار بخونن.

احساس میکنم یه بادکنک بزرگ توی گلوم گیر کرده. نمیذاره نفس بکشم. یه بادکنک بزرگ تلخ مزه. حتی نمیتونم گریه کنم. لوس نیستم، فقط ...
کجایی که باز "سرشار"م کنی از شادی؟ تا دوباره دیدنت چند تا نفس مونده؟

Thursday, December 01, 2005


Notification:
Dear All. I have recently found “Myself”; I have recently fallen in love with “Myself”, and I guess, I need to thank you all for making “Me” and “Myself” look as we do; for helping Us be as We are. Good and Bad, I thank you for all you did…
بخشیدم تان. به خیالتان که با بذر تنفری که در وجودم کاشته بودید می توانستید تا ابد در خاطرم زنده بمانید؟ بخشیدم تان.
امشب "تنفر شما" مفهومی شد مستقل از من، سیال در فضا انگار. رها شده ام.
فردا صبح یک نفر کمتر اسم شما را به خاطر خواهد آورد. شب به خیر.

Monday, November 07, 2005

می دانم تو پاداشی هستی
برای سال های رنج و عذاب من ،
برای این که هرگز دل
به لذات حقیر مادی نبستم،
برای آن که هیچ گاه به عاشقی نگفتم:
" تو تنها عشق منی"
و برای اینکه بدی دیدم و بخشیدم،
تو فرشته جاودانی من خواهی بود.

آناآخماتووا - 1916

Saturday, October 29, 2005

به آفتاب سلامی دوباره خواهم کرد

Sunday, October 23, 2005

کی میتونه ادعا کنه که این کوری همیشه چیز بدیه، هوم؟!



Saturday, October 22, 2005

بزرگ شدن یعنی همین؟!
....
اون دور و وَر بچه ها بازی می کنن
رهگذرا میگذرن آروم
پرنده ها می پَرَن
از این درخت
به اون درخت،
اُ شما همون جا می مونین رو نیمکت
و می دونین،
می دونین که دیگه
بازی بی بازی مث اون بچه ها،
می دونین که دیگه
هیچ وقتِ خدا
نخواهین رفت پی ِ کارتون آروم، مث این رهگذرا،
که دیگه هیچ وقت ِ خدا نخواهین پرید سرخوش
مث ِ این پرنده ها
....

Sunday, October 09, 2005


بیراهه رفته بودم
آن شب
دستم را گرفته بود و می کشید
زین بعد همه عمرم را
بیراهه خواهم رفت
*حسین پناهی - مجموعه شعر ستاره

Saturday, October 08, 2005

یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم

Sunday, October 02, 2005


تموم شد بالاخره این تابستون لعنتی. خسته شدم. دلم زمستون میخواد.
دلم میخواد انقدر سرد شه که انگشتام سرخ شه باز. باز یه کم ورم کنه از سرما.
دلم درختهایی میخواد با شاخه های لخت و تیز.
دلم برف میخواد.
دلم میخواد آدمهایی رو ببینم که از سرما توی کتشون قایم شدن و فقط میشه چشماشون رو دید.
دلم باغچه خالی میخواد.
دلم میخواد انقدر برف بیاد که دیگه تو خیابون هیچ گربه ای دیده نشه. بدم میاد ازشون. نگاشون که میکنم یاد تو می افتم.
دلم باز میخواد برم توی اون پارک درندشت پر از برف و تنهایی کلی بدوم تو برفها. دلم باز زمستون میخواد.
پس کی سرد میشه این هوا؟!

Sunday, September 25, 2005


چون کودکی،
بی پناه و تنها مانده ای،
از وحشت می خندی
و غروری کودن، از گريستن، پرهيزت می کند.
اين است، انسانی که از خود ساخته ای،
از انسانی که من دوست می داشتم،
که من دوست می دارم.

آيا تو جلوه روشنی از تقدير مصنوع انسان قرن مايي؟
انسان هايي که من دوست می داشتم،
که من دوست می دارم؟

ديگر جا نيست،
قلبت پر از اندوه است.

می ترسی به تو بگويم تو از زندگی می ترسی،
از مرگ، بيش از زندگی،
از عشق، بيش از هر دو.

به تاريکی نگاه می کنی،
از وحشت می لرزی
و مرا در کنار خود،
از ياد می بری.

ا. بامداد

Monday, September 05, 2005

خوب من، ممنون بابت این:



Life is too short, don't throw it away
Hear what I say, if you're lonely
Stand up, if you fall down
Please look around, you're not the only


Life is too short, don't lose your time
The sun will shine, for your tomorrows
You'll win, if you don't lose
Try it again, forget your sorrows


There is a chance, make the best, out of your life
But it's so taugh, only the strong, they will survive
There are always some good reasons to live for
Between the shadow, there's a light, you can't ignore
Don't cry a little, little, cry a little, little tonight


Life is too short, don't throw it away
Hear what I say, if you're lonely
Stand up, if you fall down
Please look around, you're not the only, baby, baby


Life is just too short, you can't run away
Baby let me be your soul survivor
Life is just to short, baby everyday
Baby I will lift you, high and higher


No where to go you're always in my heart I swear
Baby I know, if you need me, I'll be there
I will never ever leave you alone, oh no
And we have so many reasons to go, oh no
Don't cry a little, little, cry a little, little tonight



*M.T

Friday, September 02, 2005

به یاد داشته باش آن که رفت، به حرمت تمام آن چه با خود برد، دیگر حق بازگشتن ندارد...
رفتنت مردانه نبود... دست کم مردانه بمان و باز نگرد...

Template Design | elnaz.sadr@yahoo.com