Thursday, September 23, 2004




زيبايي ام را پاياني نيست

وقتي كه در چشمان تو به خواب مي روم

و هراس كودكانه ام را از يا د مي برم

در عطري كه از تو بر سينه دارم

چه بي پروا دوستت دارم

و چه بي نشان تو را گم ميكنم

وقتي كه دروغ ميگويم

به زني كه در چشمهاي من تو را جستجو ميكند

و مردي كه هر روز از نام تو ميپرسد.« فرناندو پسوآ »







Saturday, September 18, 2004


توی یه وبلاگ مخفی خودم که امروز یادش افتادم، غروب امروز کمی بیندیش به ققنوسها، 16 ماه پیش پس از پاک کردن تمام پستهای مخفی خودم، این رو نوشتم:

"
برگشتم و تمام آنچه که دیگر اعتباری برایم نداشت، زدودم. می دانم بارها و بارها خواهم رفت و بارها وبارها از نو خواهم آمد و خواهم زدود و دوباره از نو خواهم نوشت.
و هر بار مسرور خواهم بود از تغییر. از حرکت. و غافل از یک دور باطل. به قول ... از دایره سانسارا!

شوق پرواز هست و بال نیست.


آغاز دایره جدیدی را به خود و به هر که تلاش کرد باور پرواز را در من زنده کند تبریک می گویم.
"
این پست رو امروز که خوندم هی اولش فکر کردم که من ننوشتمش و دارم جای اشتباهی رو نگاه می کنم. الان که فکر می کنم یادم می یاد.
من پارسال این همه منفی نگر بودم؟ یا همیشه اینطور بودم و این چند روزه این مدلی شدم؟
اصلا من الان خودم باورم نشد اینها حرفهای منه. اصلا کاش بقیه پستهای وبلاگه رو اون موقع پاک نمی کردم...

این چند روزه کلی عوض شدم. دیگه نمی ترسم. اصلا الان که فکر می کنم می بینم وقتی یه آدم این همه به خودش و این همه به زندگی و این همه به دوست جونش ایمان داره، واسه چی باید بترسه؟
اصلا الان خفن رفتم تو مود این که من می خوام پس باید بشه.

اصلا الان خفن دوباره اون حرف قبلی خودم رو قبول دارم:
چه فرقی می کند رنگین کمان از کدام طرف آسمان آغاز شود
چه فرقی می کند من عاشق تو باشم یا تو عاشق من؟...




اصلا یک دو سه -- دوباره شروع می کنیم!!!!!!!


Monday, September 13, 2004

Hey Girl Just Believe:


Friday, September 10, 2004

when I count my blessings, I count you twice.

Sunday, August 29, 2004

این صداهه هی می خونه:
"neredesin ay yuzlum?"


Friday, August 13, 2004

حسین پناهی
گفتگوي من و نازي زير چتر
-----------------------------------------
نازي : بيا زير چتر من كه بارون خيست نكنه
مي گم كه خلي قشنگه كه بشر تونسته آتيشو كشف بكنه
و قشنگتر اينه كه
يادگرفته گوجه را
تو تابه ها سرخ كنه و بعد بخوره
راسي راسي ؟ يه روزي
اگه گوجه هيچ كجا پيدانشه
اون وقت بشر چكار كنه ؟
من : هيچي نازي
دانشمندا تز مي دن تا تابه ها را بخوريم
وقتي آهنا همه تموم بشه
اون وقت بشر
لباسارو مي كنه و با هلهله
از روي آتيش مي پره
نازي : دوربين لوبيتل مهريه مو
اگه با هم بخوريم
هلهله هاي من وتو
چطوري ثبت مي شه
من : عشق من
آب ها لنز مورب دارند
آدمو واروونه ثبتش مي كنند
عكسمون تو آب بركه تا قيامت مي مونه
نازي : رنگي يا سياه سفيد ؟
من : من سياه و تو سفيد
نازي : آتيش چي ؟ تو آبا خاموش نمي شن آتيشا
من : نمي دونم والله
چتر رو بدش به من
نازي : اون كسي كه چتر رو ساخت عاشق بود
من : نه عزيز دل من ‚ آدم بود

Friday, July 30, 2004

باران!
این طوفانها هنوز همه چیز را از من نگرفته اند.
هنوز چیزهایی برای من مانده است.
خیال نکن که آن حقیقی ترین هیچ گاه مجال ظهور بر پست ترین وادی را خواهد یافت.
گمان مبر که این چشمهای رهگذر،
این چشمهای جستجوگر قانع،
توان راهیابی به آن گمشده را می یابند.
باران!
کلام محبّت، کلامی نیست که این قدر راحت میان کوچه و بازار روان شود...


باران!
من عزیزترین دارایی ام را جایی در انتهای قلبم پنهان کرده ام.
جایی که هیچ کلمه ای به آنجا نخواهد رسید،
جایی که هیچ دستی به آنجا راه نخواهد برد؛
دارایی ام را نگاه می دارم و هرچه طوفان،
هرچه باد،
هرچه موج بیاید من چیزی را از دست نخواهم داد؛
آن چه ماندنی است، خواهد ماند، خواهد ماند...



باران تنها لحظات اندکی، تنها ثانیه های کوتاهی،
به کوتاهی تمام خوابهایی که دیدم و نیمه رهایم کردند.
کوتاه، تنها، میان چشمهای اندکی،
چیزی از آن عرش روان خواهد شد.
چیزی بی کلام،
سکوتی بی کلام، در نگاهی کوتاه،
که عابری به عابر دیگر می کرد،
عابری که غریبه بود،
عابری که رفت،
رفت، برای آن که رفتن تمام داراییش بود،
برای آن که باید می رفت.
غریب،
غریبه،
رهگذر غریب،
مسافر غریب...


باران!
مرا سفر به کجا می برد؟
کجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند؟
کجاست جای رسیدن؟

می گفت از تمامش تنها این را دوست دارم که...


Tuesday, July 20, 2004

من امروز یه جایی که هیچوقت نبودم رفتم.
داشتم دنبال آدرس جایی می گشتم که هیچوقت نرفته بودم، که کمتر کسی بلد بود.
گفتند از "علی دیوونه" بپرسم.
یکی بود که کنار یه دیوار نشسته بود. ساز دهنی می زد. یه دسته گل خشک شده  هم جلوش بود، لای پاهاش.
خودش فهمید کار دارم. قطع کرد آهنگ رو. جوابم رو داد. به نظر اصلاً دیوونه نمی اومد. زیر لب پرسیدم چرا دیوونه، امیدوار بودم نشنیده باشه. شنیده بود.
گفت 7 سال پیش قرار بود اینجا شریک زندگیم رو ببینم.
نگاه گلش کردم و راه افتادم.
همین!

Saturday, July 10, 2004

امروز وهم گلی، زمین را لرزاند.
یاد من باشد تنها هستم...
پیام ماهی ها، سهراب سپهری

رفته بودم سر حوض
تا ببینم شاید، عکس تنهایی خود را در آب
آب در حوض نبود.
ماهیان میگفتند:
" هیچ تقصیر درختان نیست.
ظهر دم کرده تابستان بود،
پسر روشن آب، لب پاشویه نشست
و عقاب خورشید، آمد او را به هوا برد که برد.

به درک راه نبردیم به اکسیژن آب.
برق از پولک ما رفت که رفت.
ولی آن نور درشت،
عکس آن میخک قرمز در آب
که اگر باد می آمد دل او، پشت چینهای تغافل می زد،
چشم ما بود.
روزنی بود به اقرار بهشت.


تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همّت کن
و بگو ماهی ها، حوضشان بی آب است."


باد می رفت به سر وقت چنار.
من به سروقت خدا می رفتم.


------------------------------------------
به درک راه نبردیم به اکسیژن آب.
برق از پولک ما رفت که رفت.


به درک راه نبردیم به اکسیژن آب.
برق از پولک ما رفت که رفت.


به درک راه نبردیم به اکسیژن آب.
برق از پولک ما رفت که رفت.



به درک راه نبردیم به اکسیژن آب.
برق از پولک ما رفت که رفت.


...






تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همّت کن
و بگو ماهی ها، حوضشان بی آب است.

و بگو ماهی ها، حوضشان بی آب است...


و بگو ماهی ها، حوضشان بی آب است...



و بگو ماهی ها، حوضشان بی آب است...


...

Friday, July 09, 2004

توی یادداشتهای قدیمیم این رو پیدا کردم، حتّی نمیدونم از کجا نوشتمش. هر کی می دونه بگه:

- با وجود این تو همه کس من باقی خواهی ماند، مگر نه؟!
- چرا، چرا... امّا این همه کس ابتدا باید بتواند خودش یک کس باقی بماند؟ نباید؟!



من چند روزه قاضی شدم! اولین حکمی هم که صادر کردم اعدام بود. حالا هی بگین زنها نمیتونن قاضی بشن، نمیتونن احساساتشون رو کنترل کنن، ولی این یارو رو باید اعدام کرد:

"دو خواهر دو قلو، 19 ساله، شب قبل از کنکور تجربی امسال، خودکشی کردند، و فوت شدند.
پدر این دو خواهر، سال پیش، پس از اعلام نتایج کنکور سراسری، وقتی دید دخترهاش دانشگاه قبول نشدن، جفتشون رو با کتک از خونه بیرون انداخت. این دو تا یه شب بیرون از خونه موندند، و بعدا با وساطتت فامیل به خونه برگشتن.
امسال پدرشون تهدید کرده بود که اگه پزشکی قبول نشن، جفتشون باید برن بیرون، و دیگه نمیتونن برگردن.این دو خواهر، امسال یه شب قبل از کنکور، چون احتمال میدادن قبول نشن، هر دو شون باهم خودکشی کردن..."


بیا حالا این یارو رو نباید اعدام کرد؟ مرتیکه شرط می بندم خودش سیکل هم نداشته. طفلکی ها احتمالاً اون یه شبی که بیرون موندن، خیلی سخت بوده... 

Thursday, June 24, 2004

می شه مرد و زنده شد. می شه زنده شد و مرد. می شه مرد و زنده شد. می شه زنده شد و مرد.
می شه مرد و زنده شد. می شه زنده شد و مرد. می شه مرد و زنده شد. می شه زنده شد و مرد.
می شه ندید. می شه ساکت موند. می شه فقط نگاه کرد. می شه اصلا حرف نزد. می شه جواب چراها رو نداد. می شه اصلاً چراها را نشنید. می شه دیوونه بود. می شه دیوونه نبود. می شه تو یه لحظه خاک ریخت تو سر چند سال. می شه تو یه لحظه منکر شد. می شه تو یه لحظه عاشق شد. می شه تو یه لحظه مرد. می شه دوباره تو همون لحظه زنده شد. می شه سبک شد، سبکسار شد.
می شه داغون شد. می شه خندید. می شه گریه کرد. می شه ساکت موند. می شه صدا رو فراموش کرد. می شه ساز رو هم فراموش کرد. می شه فقط ساکت موند. می شه یه اتاق رو فراموش کرد. می شه یه خونه رو فراموش کرد. می شه یه لحظه رو فراموش کرد. می شه تمام لحظه ها را فراموش کرد. می شه مرد. میشه مرد. می شه دوباره زنده شد. می شه دوباره همون لحظه رو تکرار کرد. می شه اون لحظه رو فراموش کرد. می شه مرد. میشه دوباره زنده شد. می شه دوباره اون لحظه رو فراموش کرد. می شه مرد.
آره واقعاً می شه مرد. می شه تنها موند. می شه کنار 1000 نفر هم تنها موند. می شه مرد. می شه مرد. می شه مرد. می شه مرد. می شه دوباره زنده شد. می شه غروب دریا رو نگاه کرد. می شه گلهای کاکتوس رو دونه دونه کند. می شه مرد. می شه مرد.
می شه رفت. می شه برگشت. می شه مرد. می شه زنده شد. می شه نفهمید. می شه احمق بود. می شه احمق موند. می شه احمق مرد. می شه احمق زنده شد. می شه یه چاله کند. می شه همه چی رو توی یه چاله دفن کرد. می شه مرد. می شه خفه شد. می شه ساکت موند. می شه زنده موند. می شه زالو شد. می شه نفس کشید. می شه خون مکید. می شه فریاد زد. می شه مرد. می شه زنده شد. میشه دوباره فریاد زد. میشه دوباره خون مکید. میشه دوباره مرد. می شه تو یه لحظه به یه زندگی لگد زد. می شه تو یه لحظه یه آرزو رو دفن کرد. می شه ترسید. می شه شرم کرد. می شه ساکت موند. می شه مرد. می شه دوباره زنده شد.
میشه سر خاک یه دوست گل گذاشت. می شه 3 ماه کنار یه دسته گل درس خوند. می شه ساکت شد. می شه بغض کرد. می شه نفس کشید. می شه تاثیر گذاشت. می شه تاثیر گرفت. می شه خفه شد. می شه خفه شد. می شه خفه شد. می شه خفه شد.
می شه مرد. می شه خفه شد و مرد. می شه دوباره زندگی کرد. می شه هوس یه لیوان آب پرتقال کرد. می شه یه لحظه یه جا زندگی کرد. می شه راه رفت. می شه دوید. می شه نشست. می شه زمین خورد . می شه پا شد. میشه یه لحظه یه جا هوس آدم بودن کرد. می شه یه لحظه یه جا هوس عاشق بودن کرد. می شه یه لحظه یه جا هوس عاشق موندن کرد. می شه یه لحظه یه جا به یه آرزو خندید. می شه یه لحظه یه جا آرزو رو دفن کرد. می شه یه لحظه یه جا مرد. می شه بی قید بود. می شه بی قید نبود. می شه منتظر بود. می شه خسته شد. می شه از همه درهای بسته متنفّر شد. می شه خندید. می شه گریه کرد. می شه خوابید. می شه بیدار شد. می شه بیدار نشد. می شه مرد. می شه مرد. می شه یه لحظه یه جا مرد و دوباره زنده شد و دوباره مرد. می شه دیگه زنده نشد. می شه دستها رو از یاد برد. می شه چشمها رو از یاد برد. می شه صورتها رو فراموش کرد. می شه نگاهها رو ندیده گرفت. می شه بغض کرد و خفه شد. می شه بغض کرد و گریه کرد. می شه بغض کرد و خندید. می شه هی امتحان پس داد. می شه تو تنهایی ضایع شد. می شه خفه شد و خندید. میشه له شد و خندید. می شه مرد و خندید. می شه از تنهایی مرد. می شه از بی کسی مرد. می شه از بی تویی مرد. می شه جلوی دو تا چشم گفت نه. می شه جلوی دو تا چشم گفت آره. می شه ساکت شد. می شه خفه شد. می شه تنها موند. می شه تنها مرد. می شه بی تو مرد. می شه یه دنیا رو دیوونه کرد. می شه یه دنیا رو "عاقل" کرد. می شه ادای عقل رو در آورد. می شه ادای عشق رو در آورد. می شه به آدمها عقل تزریق کرد. می شه به آدمها عشق تزریق کرد. می شه پیامبر بود. می شه معجزه کرد. می شه وهم دید. می شه وهم بود. می شه خیال کرد. می شه خواب دید. می شه نفس کشید. می شه نفس نکشید. می شه زنده بود. می شه زندگی کرد. می شه زنده بود. می شه مردگی کرد. می شه گم شد. می شه دوباره پیدا شد. می شه گریه کرد. می شه گریه کرد. می شه لرزید. میشه لرزیدن رو مخفی کرد. می شه دوباره لرزید.
می شه ترحم بر انگیخت. می شه عشق بر انگیخت. می شه همدردی بر انگیخت. می شه ترحم بر انگیخت. می شه ترحم بر انگیخت.
می شه بچه بود. می شه بچّگی کرد. می شه بچه بود. می شه بزرگی کرد. می شه بزرگ بود. می شه بچگی کرد. می شه بزرگ بود. خیلی خیلی بزرگ. می شه بچه بود.
می شه گل کاشت. می شه گل داشت. می شه گل بود. می شه سفر کرد. می شه از دورترین راه ها اومد. می شه به دورترین راهها رفت. می شه توی شهر غریب گم شد. میشه از یاد برد کی بودن رو. می شه از یاد برد همه باید ها رو. می شه از دورترین راهها اومد. می شه غریب ترین آدمها رو دید. میشه عجیب ترین آدمها رو دید. می شه بلند فریاد زد که هستم. می شه خفه شد و هیچی نگفت.

میشه یه سیّاره رو فراموش کرد. میشه یه سیّاره رو فراموش کرد. میشه یه سیّاره رو فراموش کرد.

می شه شرم کرد. می شه خجالت کشید. می شه بالا آورد. میشه فرار کرد. می شه نفس کشید.
می شه نفس کشید. می شه رفت. می شه نخندید. می شه نرفت. می شه گریه کرد...

می شه مرد و زنده شد. می شه زنده شد و مرد. می شه مرد و زنده شد. می شه زنده شد و مرد.
می شه مرد و زنده شد. می شه زنده شد و مرد. می شه مرد و زنده شد. می شه زنده شد و مرد ...


Tuesday, June 22, 2004

من امشب این آهنگ رو که گذاشتم رو وبلاگم، بازم بارون گرفت. مثل همون شب...

Saturday, June 05, 2004

من از باغ معلّق آسمان کبود آمده ام،
از کشف سیّاره ای دور دست،
از جستجوی گلی که بکارت بهار و
قاصد رستگاری بود...


من کوچکترین شازده عالمم که بزرگترین گل رو داره...
...
خدایا،
من خارا سنگی خوارم
سختم
سنگینم
دشوارم
خدایا.


خداوندا، آسانم کن
آبم کن، آب!



رودم کن
یک شب نابودم کن
خاکم کن، خاک!



خداوندا
من خاک خاکسارم
تاراجم کن
بر بادم ده
خدایا.



خداوندا
من هرز آبِ مردابم
بارانم کن
بر خاکم ریز
خدایا، خدایا!
من ریشه ی بیشه ام
بیمناکم خدایا!
بیرونم کش
بر خاکم بخش
خداوندا،
من، ساقه ام
شاخه ام کن
بر بادم ده.



شکوفه ام کن
بیدارم کن بمیرانم
بمیرانم بیدارم کن
گلم کن
میوه ام کن
به مرغانم ده.
مرغم کن،
به روباهم بخش؛



آنگاه شیر
(آنگاهی پیری)
آنگاهی مرگ!
انسانم کن،
انسان...
بیدارم کن؛
بیدار...



...
Love ıs lıke wind, you can feel it on on your face, but you can never see it...
امروز یاد اوّلین روزی افتادم که پام رو گذاشتم تو این دانشگاه.
برای تمام روزهای خوبی که توی دانشگاه داشتم، از همه دوستام ممنونم. من تو این چهار سال خیلی
عوض شدم. بزرگ شدم ولی نه مثل آدم بزرگها. رشد کردم. حامد ، آزاده ،نگین، نسترن، آقا مسعود، عاطفه، باباجان، هدی ، مرجان ، الهام ، مریم، نرگس ، ندا و بازم مریم و معصومه.
فکر کنم اسم کسی جا نموند.

از همه مرامهایی که حامد و آقا مسعود و نرگس و ندا و نگین هم برام گذاشتن فوق العاده ممنونم.

Wednesday, May 19, 2004

مردِ مصلوب...
احمد شاملو




مرد ِ مصلوب
ديگر بار به خود آمد.


درد




موجاموج از جريحه‌ي ِ دست و پاي‌اش به درون‌اش مي‌دويد


در حفره‌ي ِ يخ‌زده‌ي ِ قلب‌اش




در تصادمي عظيم




منفجر مي‌شد




و آذرخش ِ چشمک‌زن ِ گُدازه‌ي ِ ملتهب‌اش
ژرفاهاي ِ دور از دست‌رس ِ درک ِ او از لامتناهي‌ي ِ حيات‌اش را
روشن مي‌کرد.





ديگربار ناليد:
«ــ پدر، اي مهر ِ بي‌دريغ،
چنان که خود بدين رسالت‌ام برگزيدي چنين تنهاي‌ام به
خود وانهاده‌اي؟
مرا تاقت ِ اين درد نيست
آزادم کن آزادم کن، آزادم کن اي پدر!»


و درد ِ عُريان




تُندروار


در کهکشان ِ سنگين ِ تن‌اش




از آفاق تا آفاق




به نعره درآمد:




«ــ بي‌هوده مگوي!


دست من است آن




که سلطنت ِ مقدرت را




بر خاک
تثبيت
مي‌کند.





جاودانه‌گي‌ست اين




که به جسم ِ شکننده‌ي ِ تو مي‌خَلَد




تا نام‌ات اَبَدُالاباد
افسون ِ جادوئي‌ي ِ نسخ بر فسخ ِ اعتبار ِ زمين شود.





به جز اين‌ات راهي نيست:
به درد ِ جاودانه شدن تاب آر اي لحظه‌ي ِ ناچيز!»











و در آن دم در بازار ِ اورشليم
به راسته‌ي ِ ريس‌بافان پيچيد مرد ِ سرگشته.
لبان ِ تاريک‌اش بر هم فشرده بود و
چشمان ِ تلخ‌اش از نگاه تهي:
پنداري به اعماق ِ تاريک ِ درون ِ خويش مي‌نگريست.
در جان ِ خود تنها بود


پنداري




تنها




در جان ِ خود




به تنهائي‌ي ِ خويش مي‌گريست.











مرد ِ مصلوب
ديگربار
به خود آمد.
جسم‌اش سنگين‌تر از سنگيناي ِ زمين
بر مِسمار ِ جراحات ِ زنده‌ي ِ دستان‌اش آويخته بود:
«ــ سَبُک‌ام سبک‌سارم کن اي پدر!
به گذار ِ از اين گذرگاه ِ درد
ياري‌ام کن ياري‌ام کن ياري‌ام کن!»





و جاودانه‌گي
رنجيده خاطر و خوار


در کهکشان ِ بي‌مرز ِ درد ِ او




به شکايت




سر به کوه و اقيانوس کوفت نعره‌کشان
که: «ــ ياوه منال!
تو را در خود مي‌گُوارم من تا من شوي.
جاودانه شدن را به درد ِ جويده‌شدن تاب آر!»











و در آن هنگام
برابر ِ دکه‌ي ِ ريس‌فروش ِ يهودي
تاريک ايستاده بود مرد ِ تلخ، انبانچه‌ي ِ سي‌پاره‌ي ِ نقره در مُشت‌اش.
حلقه‌ي ِ ريسمان ِ از سبد بر داشته را مقاومت آزمود
و انبانچه‌ي ِ نفرت را
به دامن ِ مرد ِ يهودي پرتاب کرد.











مرد ِ مصلوب
از لُجِّه‌ي ِ سياه ِ بي‌خويشي برآمد ديگربار:
«ــ به ابديت مي‌پيوندم.
من آبستن ِ جاودانه‌گي‌ام، جاودانه‌گي آبستن ِ من.
فرزند و مادر ِ تواَمان‌ام من،
اَب و اِبن‌ام
مرا با شکوه ِ تسبيح و تعظيم از خاطر مي‌گذرانند
و چون خواهند نام‌ام به زبان آرند
زانوي ِ خاک‌ساري بر خاک مي‌گذارند:
El Cristo Rey! »
«Viva, Viva el Cristo Rey!





و درد




در جان ِ سايه




به تبسمي عميق شکوفيد.











مرد ِ تلخ که بر شاخه‌ي ِ خشک ِ انجيربُني وحشي نشسته بود سري
جنباند و با خود گفت:
«ــ چنين است آري.


مي‌بايست از لحظه




از آستانه‌ي ِ زمان




بگذرد




و به قلم‌رو ِ جاودانه‌گي قدم بگذارد.
زايش ِ دردناکي‌ست اما از آن گزير نيست.
بار ِ ايمان و وظيفه شانه مي‌شکند، مردانه باش!»





حلقه‌ي ِ تسليم را گردن نهاد و خود را
در فضا رها کرد.
با تبسمي.











سايه‌ي ِ مصلوب در دل گفت:





«ــ جسمي خُرد و خونين
در رواق ِ بلند ِ سلطنت ِ ابدي...
اينک، من‌ام اين!
شاه ِ شاهان!
حُکم ِ جاودانه‌ي ِ فسخ‌ام بر نسخ ِ اعتبار ِ زمين!»





درد و جاودانه‌گي به هم در نگريستند پيروزشاد
و دست در دست ِ يک‌ديگر نهادند
و شبح ِ مصلوب در تلخاي ِ سرد ِ دل‌اش انديشيد:





«ــ اما به نزديک ِ خويش چه‌ام من؟
ابديت ِ شرم‌ساري و سرافکنده‌گي!
روشنائي‌ي ِ مشکوک ِ من از فروغ ِ آن مرد ِ
اسخريوتي‌ست که دمي پيش
به سقوط ِ در فضاي ِ سياه ِ بي‌انتهاي ِ ملعنت گردن نهاد.
انساني برتر از آفريده‌گان ِ خويش
برتر از اَب و اِبن و روحُ‌القدس.
پيش از آن‌که جسم‌اش را فديه‌ي ِ من و خداوند ِ پدر کند
فروتنانه به فروشدن تن‌درداد
تا کَفِّه‌ي ِ خدائي‌ي ِ ما چنين بلند برآيد.


نور ِ ابديت ِ من




سربه‌زير




در سايه‌سار ِ گردن‌فراز ِ شهامت ِ او گام بر خواهد
داشت!»


با آهي تلخ




کوتاه و تلخ




سر ِ خارآذين ِ شبح بر سينه شکست و
«مسيحيت»
برآمد.











درد




کام‌ياب و سير




شتابان گذشت و


جاودانه‌گي




درمانده و حيران




سر به زير افکند.





زمين بر خود بلرزيد
توفان به عصيان زنجير برگسيخت


و خورشيد




از شرم‌ساري




چهره در دامن ِ تاريک ِ کسوف نهان کرد.





زير ِ خاک‌پُشته‌ي ِ خاموش
سوگ‌واران به زانو درآمدند


و جاودانه‌گي




سربند ِ سياه‌اش را بر ايشان گسترد.




۳۱ شهريور ِ ۱۳۶۵




Tuesday, May 11, 2004

این روزها اتفاقات جالبی خونه ما افتاده. البته افتاده بود، حالا کاملتر شده. پدر و مادر من الان یکساله که از یه چشمه بالای یه کوه توی جاده چالوس می رن آب میارن!
یعنی سه تا دبه 20 لیتری دوروز در میون پر می کنن میارن خونه. بعد از کتری گرفته تا آب یخچال از این دبه ها پر می شه.

اونجا توی ده کندر یه جایی توی یکی از دره ها، یه خانمه توی خونه ش نون می پخت. مرغ هم داشت فکر کنم. تخم مرغ و نان خانه هم از اونجا تامین می شد. تا همین چند روز پیش.

از یه چوپونه هم شیر می خریدن، ماست و پنیر و کره و خامه هم مامانم درست می کرد!

یه اجاق هم توی حیاط خونه داشتیم که غذا رو اون درست می کردن معمولا، غدای آتیشی!

یه آقای افغانی یه تنور برامون توی حیاط درست کرد، ازونا که می شه توش قایم شد، حالا چند روزه نون منزل هم روی اون تنور تهیه می شه!

برای مادربزرگ و عمو و خاله هم این نکات جالبه، خلاصه هر روز که می ریم خونه ملّت تو حیاط دارن نون درست می کنن!

دیشب خواب دیدم مرغ و گوسفند هم تو حیاط نگه می داریم. از خواب پریدم تا صبح خوابم نبرد!!!!!!!!!!!!!!!

همسایه!!!!!!!!!

چند تا نکته:

1: همسایه روبه رویی ما فکر کنم تو خونه شون ضبط ندارن

2: معمولا ماشینشون جلوی خونه ما، و به عبارتی زیر پنجره اتاق من پارکه!

3: پسرشون بدجوری به موزیک علاقه داره

4: درست در لحظه هایی که من دارم باخ گوش می دم، یه هویی صدای فریاد جناب جیمز مو بر اندامم سیخ می کنه!

5: ببینم اسکوتر آلبوم جدید زده؟من یکی که عملا فکم پیاده شده این چند روزه!

6:یه چیز جدیدی هم این پسره گوش می ده که اولش یکی داد می زنه:
Welcome...This is "The Art of Noise"
بعدش شروع می کنن دیگه چی بگم از اسمش معلومه دیگه.

7: جدیدا من هم از اسپیکر های 1200 وات استفاده می کنم. خدایی باخ زورش بیشتره!

8: آقا خیلی صداش کم بود، رفته سگ هم خریده!


خلاصه دیگه ببینین با آپارتمانی شدن خانه های ویلایی خیابون ما، چه بلاهایی نازل می شن. تازه این پسره یکی از سه پسر یکی از دوازده واحد روبه رو هستش!

Monday, May 10, 2004

چه سخت است که چشمه ای در برابرت، می جوشد، می خروشد و می نالد؛ و تو تشنه آتشی و نه آب.
و چشمه که خشکید. چشمه که از لهیب آن آتش که تو تشنه آن بودی بخار شد و به هوا رفت؛ تو تشنه آب می گردی و نه آتش.
و بعد، عمری سوختن و گداختن از غم نبودن کسی که تا بود، از غم نبودن تو می گداخت




Wednesday, April 28, 2004

بهش گفتم دوست دارم.
گفت خفه شو.
بهش گفتم توی قلبم جا داری.
گفت خفه شو.
گفتم می خوام تا آخر باهات باشم
گفت خفه شو.
گفتم تا آخرش باهات می مونم.
گفت خفه شو.
گفتم می خوام باهات ازدواج کنم.
گفت: راست......... میگی؟؟!!
گفتم خفه شوووووووووووووووووووووووووووووووووووو.

Sunday, April 18, 2004

...

Template Design | elnaz.sadr@yahoo.com