تمام گناه من این بود که نوشدارویی می خواستم به خنکی و خاموشی ...
Wednesday, April 20, 2005
ظالمانه ست شاید؛ ولی تمام آزار ما برای آنهایی ست که دوست تر می داریم.
همیشه بیشتر از هر کس دیگری مادرم را آزردم.
این روزها با کند ذهنی هرچه تمامتر بعد از این همه سال فهمیده ام که من عاشق مادرم هستم.
کودک شده ام با ز. هر بار که می رود ازنگرانی دیگر هرگز باز نگشتنش بر خود می لرزم.
مثل آن روزهای کودکی که جنگ بود و آژیر قرمز و مادر نبود. و من باز هم می لرزیدم که نکند که...
همیشه بیشتر از هر کس دیگری مادرم را آزردم.
این روزها با کند ذهنی هرچه تمامتر بعد از این همه سال فهمیده ام که من عاشق مادرم هستم.
کودک شده ام با ز. هر بار که می رود ازنگرانی دیگر هرگز باز نگشتنش بر خود می لرزم.
مثل آن روزهای کودکی که جنگ بود و آژیر قرمز و مادر نبود. و من باز هم می لرزیدم که نکند که...
ظالمانه ست شاید؛ ولی تمام آزار ما برای آنهایی ست که دوست تر می داریم.
همیشه بیشتر از هر کس دیگری مادرم را آزردم.
این روزها با کند ذهنی هرچه تمامتر بعد از این همه سال فهمیده ام که من عاشق مادرم هستم.
کودک شده ام با ز. هر بار که می رود ازنگرانی دیگر هرگز باز نگشتنش بر خود می لرزم.
مثل آن روزهای کودکی که جنگ بود و آژیر قرمز و مادر نبود. و من باز هم می لرزیدم که نکند که...
همیشه بیشتر از هر کس دیگری مادرم را آزردم.
این روزها با کند ذهنی هرچه تمامتر بعد از این همه سال فهمیده ام که من عاشق مادرم هستم.
کودک شده ام با ز. هر بار که می رود ازنگرانی دیگر هرگز باز نگشتنش بر خود می لرزم.
مثل آن روزهای کودکی که جنگ بود و آژیر قرمز و مادر نبود. و من باز هم می لرزیدم که نکند که...
Saturday, April 16, 2005
Tuesday, April 05, 2005
Tuesday, March 22, 2005
Friday, March 11, 2005
داره بازم عید میاد.
دوست دارم این روزهای آخر سال رو.
این ماهی قرمزهایی که تو خیابون می فروشن، این گلهای پامچال و لاله رو. این مردمی که از خونه میریزن بیرون واسه خرید.
تمام اینها رو دوست دارم ببینم.
ولی عید که میاد، انگار باد یه بادکنک قشنگ خالی شده.
تازه معلوم می شه که خبری نبوده. باز یه سال دیگه.
مثل همه چیزهایی که وقتی کامل اتفاق نیفتادن به نظر قشنگ میان. مثل همه چیزهایی که از دور قشنگ دیده می شن. مثل همه چیزهایی که...
.عید تا نیومده قشنگه. دارم سعی می کنم این روزها خوب باشم. خوب خوب
Saturday, February 19, 2005
Wednesday, February 09, 2005
این عشق
این عشق
به این سختی
به این تردی
به این نازکی
به این نومیدی،
این عشق
به زیبایی روز و
به زشتی زمان
وقتی که زمانه بد است،
این عشق
این اندازه حقیقی
این عشق
به این زیبایی
به این خجسته گی
به این شادی و
این اندازه ریشخند آمیز
لرزان از وحشت چون کودکی در ظلمات
و این اندازه متکی به خود
آرام، مثل مردی در دل شب،
این عشقی که وحشت به جان دیگران می اندازد
به حرفشان می آورد
و رنگ از رخسارشان می پراند،
این عشق بزخو شده – چرا که ما خود در کمینشیم-
این عشق جرگه شده، زخم خورده، پامال شده، پایان یافته، انکار شده، از یاد رفته
-چرا که ما خود جرگه اش کرده ایم، زخمش زده ایم، پامالش کرده ایم،
تمامش کرده ایم، منکرش شده ایم، از یادش برده ایم-
این عشق دست نخورده ی هنوز این اندازه زنده و سراپا آفتابی
از آن توست، از آن من است
این چیز همیشه تازه که تغییری نکرده است،
واقعی است مثل گیاهی
لرزان است مثل پرنده یی
به گرمی و جانبخشی تابستان.
ما دو می توانیم برویم و برگردیم
می توانیم از یاد ببریم و بخوابیم
بیدار شویم و رنج بکشیم و پیر بشویم
دوباره بخوابیم و خواب مرگ ببینیم
بیدار شویم و بخوابیم و بخندیم و جوانی از سر بگیریم،
اما عشق مان به جا می ماند
لجوج مثل موجود بی ادراکی
زنده مثل هوس
ستمگر مثل خاطره
ابله مثل حسرت
مهربان مثل یادبود
به سردی مرمر
به زیبایی روز
به تردی کودک
لبخند زنان نگاه مان می کند و
خاموش با ما حرف می زند
ما لرزان به او گوش می دهیم
و به فریاد در می آییم
برای تو و
برای خودمان،
به خاطر تو، به خاطر من،
و به خاطر همه دیگران که نمی شناسیم شان
دست به دامنش می شویم استغاثه کنان
که بمان
همان جا که هستی
همان جا که پیش از این بودی.
حرکت مکن
مرو
بمان
ما که عشق آشناییم از یادت نبرده ایم
تو هم از یادمان نبر
جز تو در عرصه خاک کسی نداریم
نگذار سرد شویم
هر روز و از هر کجا که شد
از حیات نشانه یی به ما برسان
دیر ترک، از کنج بیشه یی در جنگل خاطره ها
ناگهان پیدا شو
دست به سوی ما دراز کن و
نجات مان بده.
این عشق
به این سختی
به این تردی
به این نازکی
به این نومیدی،
این عشق
به زیبایی روز و
به زشتی زمان
وقتی که زمانه بد است،
این عشق
این اندازه حقیقی
این عشق
به این زیبایی
به این خجسته گی
به این شادی و
این اندازه ریشخند آمیز
لرزان از وحشت چون کودکی در ظلمات
و این اندازه متکی به خود
آرام، مثل مردی در دل شب،
این عشقی که وحشت به جان دیگران می اندازد
به حرفشان می آورد
و رنگ از رخسارشان می پراند،
این عشق بزخو شده – چرا که ما خود در کمینشیم-
این عشق جرگه شده، زخم خورده، پامال شده، پایان یافته، انکار شده، از یاد رفته
-چرا که ما خود جرگه اش کرده ایم، زخمش زده ایم، پامالش کرده ایم،
تمامش کرده ایم، منکرش شده ایم، از یادش برده ایم-
این عشق دست نخورده ی هنوز این اندازه زنده و سراپا آفتابی
از آن توست، از آن من است
این چیز همیشه تازه که تغییری نکرده است،
واقعی است مثل گیاهی
لرزان است مثل پرنده یی
به گرمی و جانبخشی تابستان.
ما دو می توانیم برویم و برگردیم
می توانیم از یاد ببریم و بخوابیم
بیدار شویم و رنج بکشیم و پیر بشویم
دوباره بخوابیم و خواب مرگ ببینیم
بیدار شویم و بخوابیم و بخندیم و جوانی از سر بگیریم،
اما عشق مان به جا می ماند
لجوج مثل موجود بی ادراکی
زنده مثل هوس
ستمگر مثل خاطره
ابله مثل حسرت
مهربان مثل یادبود
به سردی مرمر
به زیبایی روز
به تردی کودک
لبخند زنان نگاه مان می کند و
خاموش با ما حرف می زند
ما لرزان به او گوش می دهیم
و به فریاد در می آییم
برای تو و
برای خودمان،
به خاطر تو، به خاطر من،
و به خاطر همه دیگران که نمی شناسیم شان
دست به دامنش می شویم استغاثه کنان
که بمان
همان جا که هستی
همان جا که پیش از این بودی.
حرکت مکن
مرو
بمان
ما که عشق آشناییم از یادت نبرده ایم
تو هم از یادمان نبر
جز تو در عرصه خاک کسی نداریم
نگذار سرد شویم
هر روز و از هر کجا که شد
از حیات نشانه یی به ما برسان
دیر ترک، از کنج بیشه یی در جنگل خاطره ها
ناگهان پیدا شو
دست به سوی ما دراز کن و
نجات مان بده.
Tuesday, February 08, 2005
نومیدی روی نیمکت نشسته
تو باغچه ی وسط ِ میدون، رو یه نیمکت
مردی نشسته که وقتی رد میشین صداتون می کنه
عینکی به چشمشه لباس طوسی ِ کهنه یی به تنش
ته سیگاری به لبش.
نشسته و
وقتی دارین رد میشین صداتون می زنه
یا خیلی ساده به تون اشاره می کنه.
نبادا نیگاش کنین
نبادا محلش بدین
باید رد شین
جوری که انگار ندیدینش
که انگار اصلاً صداشو نشنفتین
باید قدما رو تند کنین و بگذرین
اگه نیگاش کنین
اگه محلش بذارین
به تون اشاره می کنه و، اون وخ
دیگه هیچی و هیچکی
نمی تونه جلودار تون بشه که نرین نگیرین تنگ ِ دلش بشینین.
اون وخ نیگاتون می کنه و لبخندی می زنه و
شما حسابی عذاب می کشین
سخ تر عذاب می کشین و
اون بابا همین جور لبخند می زنه
شمام درست همون جور لبخند می زنین و
هرچی بیشتر لبخند بزنین بیشتر عذاب می کشین
اُ هر چی بیشتر عذاب بکشین بیشتر لبخند می زنین
چیزیه که چاره پذیرم نیس،
اُ همون جا می مونین
نشسته
یخ زده
لبخند زنون
رو نیمکت.
اون دور و وَر بچه ها بازی می کنن
رهگذرا میگذرن آروم
پرنده ها می پَرَن
از این درخت
به اون درخت،
اُ شما همون جا می مونین رو نیمکت
و می دونین،
می دونین که دیگه
بازی بی بازی مث اون بچه ها،
می دونین که دیگه هیچ وقتِ خدا
نخواهین رفت پی ِ کارتون آروم، مث این رهگذرا،
که دیگه هیچ وقت ِ خدا نخواهین پرید سرخوش
مث ِ این پرنده ها.
ژاک پره ور _ ترجمه احمد شاملو
تو باغچه ی وسط ِ میدون، رو یه نیمکت
مردی نشسته که وقتی رد میشین صداتون می کنه
عینکی به چشمشه لباس طوسی ِ کهنه یی به تنش
ته سیگاری به لبش.
نشسته و
وقتی دارین رد میشین صداتون می زنه
یا خیلی ساده به تون اشاره می کنه.
نبادا نیگاش کنین
نبادا محلش بدین
باید رد شین
جوری که انگار ندیدینش
که انگار اصلاً صداشو نشنفتین
باید قدما رو تند کنین و بگذرین
اگه نیگاش کنین
اگه محلش بذارین
به تون اشاره می کنه و، اون وخ
دیگه هیچی و هیچکی
نمی تونه جلودار تون بشه که نرین نگیرین تنگ ِ دلش بشینین.
اون وخ نیگاتون می کنه و لبخندی می زنه و
شما حسابی عذاب می کشین
سخ تر عذاب می کشین و
اون بابا همین جور لبخند می زنه
شمام درست همون جور لبخند می زنین و
هرچی بیشتر لبخند بزنین بیشتر عذاب می کشین
اُ هر چی بیشتر عذاب بکشین بیشتر لبخند می زنین
چیزیه که چاره پذیرم نیس،
اُ همون جا می مونین
نشسته
یخ زده
لبخند زنون
رو نیمکت.
اون دور و وَر بچه ها بازی می کنن
رهگذرا میگذرن آروم
پرنده ها می پَرَن
از این درخت
به اون درخت،
اُ شما همون جا می مونین رو نیمکت
و می دونین،
می دونین که دیگه
بازی بی بازی مث اون بچه ها،
می دونین که دیگه هیچ وقتِ خدا
نخواهین رفت پی ِ کارتون آروم، مث این رهگذرا،
که دیگه هیچ وقت ِ خدا نخواهین پرید سرخوش
مث ِ این پرنده ها.
ژاک پره ور _ ترجمه احمد شاملو
Sunday, February 06, 2005
Wednesday, January 26, 2005
Tuesday, January 25, 2005
بیرون برف می آید باز.
قسم خورده بودم که بروم، که چشمها را پشت حصار خیره به دیوارها رها کنم اگر نخواهند ببینند، که گوشها را پشت حصار دلخوش بگذارم به صدای کلاغها اگر نخواهند بشنوند. چشمها آمدند، گوشها هم. گوشه دلم ولی انگار به سیم خاردار گیر کرده. خوش دارم این بی فروغ تپیدن هایش را. وقتی واقعاً تمام می شود راستش دیگر آن قدرها مهم نیست که برای روزنامه تسلیت بفرستیم یا نه. این را یادم باشد به مادرم هم بگویم. آخر باید رو راست بود...
آنها که به ما لطف می کنند زنجیر می زنند بر دست و پایمان بی آن که بدانیم. گفته ای خودم را وقف آنهایی کنم که خودشان را وقف من کرده اند. خوب است.زنده باد هرچه دور باطل. زنده باد دوایر متحد المرکز سانسارا. انگار باید احساس گناه کنم از این همه عصیان. آخر باید حق شناس بود...
روزهاست که چشمهایم روی صفحه کلید تلفن قفل شده اند. ترکیب این 0 تا 9 چه عددهایی که نمی سازد. دستهایم بی اختیار به هم چفت می شوند که بی اختیارتر نجنبند. از این بهتر نمی شود. آخر باید خوددار بود...
زمزمه می کنم که گناهکارم. نمی دانم چطور می شنود که بلند جواب می دهد تمام گناهت این است که شفافی. شیشه لک که بردارد تازه دیده می شود. می گویم امّا شیشه شکسته بهتر دیده می شود. ولی خیلی آرام می گویم. طوری که نشنود. آخر باید خاموش بود...
او به بهای ترحّم برایم محبّت می خرد. او مرا دوست دارد برای همین مسئولیتهای من را به گردن دیگران می اندازد. او برایم پوزه بند و چشم بند هم خریده تا ندیدنیها را نبینم و نگفتنیها را نگویم. من گوشه ای از جگرم را بین دندانهایم می جوم و پوزه بند و چشم بندم را می پوشم و فکر می کنم که خیلی قشنگند. من باید از او ممنون باشم. آخر باید صبور بود...
می دانید؟ من یک صبور ِِ خاموش ِ خوددار ِ حق شناس ِ خوددار ِ رو راست هستم. حالا همه تان می توانید به من افتخار کنید...
بیرون برف می آید باز. پنجره را باز می کنم و سعی می کنم فراموش کنم به یاد بیاورم که امشب هفتصد و سی امین شبی ست که...
قسم خورده بودم که بروم، که چشمها را پشت حصار خیره به دیوارها رها کنم اگر نخواهند ببینند، که گوشها را پشت حصار دلخوش بگذارم به صدای کلاغها اگر نخواهند بشنوند. چشمها آمدند، گوشها هم. گوشه دلم ولی انگار به سیم خاردار گیر کرده. خوش دارم این بی فروغ تپیدن هایش را. وقتی واقعاً تمام می شود راستش دیگر آن قدرها مهم نیست که برای روزنامه تسلیت بفرستیم یا نه. این را یادم باشد به مادرم هم بگویم. آخر باید رو راست بود...
آنها که به ما لطف می کنند زنجیر می زنند بر دست و پایمان بی آن که بدانیم. گفته ای خودم را وقف آنهایی کنم که خودشان را وقف من کرده اند. خوب است.زنده باد هرچه دور باطل. زنده باد دوایر متحد المرکز سانسارا. انگار باید احساس گناه کنم از این همه عصیان. آخر باید حق شناس بود...
روزهاست که چشمهایم روی صفحه کلید تلفن قفل شده اند. ترکیب این 0 تا 9 چه عددهایی که نمی سازد. دستهایم بی اختیار به هم چفت می شوند که بی اختیارتر نجنبند. از این بهتر نمی شود. آخر باید خوددار بود...
زمزمه می کنم که گناهکارم. نمی دانم چطور می شنود که بلند جواب می دهد تمام گناهت این است که شفافی. شیشه لک که بردارد تازه دیده می شود. می گویم امّا شیشه شکسته بهتر دیده می شود. ولی خیلی آرام می گویم. طوری که نشنود. آخر باید خاموش بود...
او به بهای ترحّم برایم محبّت می خرد. او مرا دوست دارد برای همین مسئولیتهای من را به گردن دیگران می اندازد. او برایم پوزه بند و چشم بند هم خریده تا ندیدنیها را نبینم و نگفتنیها را نگویم. من گوشه ای از جگرم را بین دندانهایم می جوم و پوزه بند و چشم بندم را می پوشم و فکر می کنم که خیلی قشنگند. من باید از او ممنون باشم. آخر باید صبور بود...
می دانید؟ من یک صبور ِِ خاموش ِ خوددار ِ حق شناس ِ خوددار ِ رو راست هستم. حالا همه تان می توانید به من افتخار کنید...
بیرون برف می آید باز. پنجره را باز می کنم و سعی می کنم فراموش کنم به یاد بیاورم که امشب هفتصد و سی امین شبی ست که...
Sunday, January 02, 2005
Saturday, January 01, 2005
جهنم سرگردان
شب را نوشیده ام.
و بر این شاخه های شکسته می گریم.
مرا تنها گذار
ای چشم تبدار سرگردان!
مرا با رنج بودن تنها گذار
مگذار خواب وجودم را پرپر کنم.
مگذار از بالش تاریک تنهایی سر بر دارم
و به دامان بی تار و پود رویاها بیاویزم.
سپیدی های فریب
روی ستون های بی سایه رجز می خوانند.
طلسم شکسته خوابم را بنگر
بیهوده به زنجیر مروارید چشم آویخته.
او را بگو
تپش جهنمی مست!
او را بگو: نسیم سیاه چشمانت را نوشیده ام.
نوشیده ام که پیوسته بی آرامم.
جهنم سرگردان!
مرا تنها گذار.
...
سهراب سپهری
Tuesday, December 28, 2004
دلم گاهی تنگ می شود، برای مسافری که کودکانه بزرگ شد. برای مسافری که ستاره خالیش، با وهم گلی می لرزید. برای مسافری که اهلی می کرد، ولی کوچکتر از آن بود که همه کس کسی بماند. دلم برای آن شادترین، برای آن آرام ترین، دلم برای بی قرار ترین مسافر، گاهی تنگ می شود.
زندگی، شبیه داستان که میشود، دیگر نمی توان نویسنده آن را بخشید.
در میان ازدحام نا متناهی بودنهایی که آشکارا سعی می کنند وسعت تنهاییمان را پر کنند، ناامیدانه خودم را از خدا پس گرفته بودم، و به دستهای لرزان نا توان خودم سپرده بودم...
نه باور کنید من دیگر هیچگاه گوجه فرنگی نخواهم خورد! آن هم گوجه هایی که شما برای صبحانه نگه داشته بودید...!
وقت رفتن که می شود، هر مسافری کوله اش را خالی می کند زمین و دوباره همه چیز را از نو می چیند. مبادا چیزی زیاد برداشته باشد، مبادا چیزی کم باشد. باید هرچه زودتر بروم...
Saturday, December 25, 2004
Thursday, December 23, 2004
Tuesday, December 21, 2004
Sunday, December 19, 2004
تصویر امروز:
امروز نزدیک میدون فردوسی، روی خط عابر پیاده منتظر قرمز شدن چراغ، یک آقایی جلوی من ایستاده بود که یه قفس دستش بود پر از پرنده. یعنی پرنده ها روی کول هم سوار بودن. یعنی پرنده های لایه زیری وقتی سعی می کردن پرواز کنن، لایه بالایی هم مجبور بود بپره. بعد لایه بالای بالا، می پریدن می خوردن به سقف قفس...
Subscribe to:
Posts (Atom)