Monday, October 03, 2011
تنها تنها رقصیدم
Friday, February 11, 2011
Wednesday, February 02, 2011
Sunday, August 08, 2010
كدام پرنده ،كدام بال، تو را به اوجي خواهد برد كه عشق من مي تواند؟
كدام آتش، شور رقص كدام شعله،گرمي آغوشم را به يادت خواهد آورد؟
كدام نغمه، كدام پرنده قادر به تكرار آواز خاموش دستهايمان در شبي تاريك خواهد بود؟
كدام جاده،كدام راه، لذت سفري كوتاه با تو را برايم تكرار خواهد كرد؟
حال كه پرنده ها ناتوانند و آتش ها سرد. نغمه ها ساكت و جاده ها خلوت،كاري بكن. پيش از آن كه آخرين ماههايمان بگذرد كاري بكن. اگر مي توانستم ...
--------------------------------------------------------------
پي نوشت : اين را ديشب گفتم،در تاريكي مطلق ،فقط توان برخاستن و نوشتنش نبود. نمي دانم شايد ديشب اميدوارانه تر بود،شادتر شايد،يا غمگين تر. هرچه كه بود همان خواب سه ساعته را هم از چشمم ربود،وقتي كه فهميدم فقط 6 ماه مانده. 6 ماه...
Monday, July 26, 2010
كاش عطر نان تازه بودم در خانه ات،
يا طعم همان غذايي كه تو بيشتر دوست مي داري،
كاش آغوشم پناهي بود براي خستگي هايت،
كاش آغوشت پناهي بود براي ترس هايم،
تا بي كسي ها و دلتنگي هاي روزانه و گاه چند روزه ام را سير در آن گم كنم،
وقتي كه از راه مي رسيدي
كاش مي شد دست هايم را به اندازه تو از هم باز كنم،
هر بار كه كليد آغوشم را در قفل مي چرخاندي وقت آمدن،
كاش با همه وجود "خوش آمدي" مي شدم، مانند زني عاشق
و كودك وار همه شادي ام را از ته دل مي خنديدم
كاش مي شد پشتم باشي، پناهم،مردم.
كاش مي شد به تو تكيه كنم و زن شوم...زن بمانم
كاش مي شد احساس شادماني ات را به نام بزنم و ...تو مردم شوي
كاش هر بار كه مي آمدي اولين كسي بودم كه آغوش دلتنگي اش را برايت باز مي كرد
كاش هر بار كه مي رفتي آخرين كسي بودم كه تو را مي بوسيد
كاش آن دل دريايي ات مي دانست كه اين غريق آن قدر در آسمان دلش عشق دارد كه بلنداي عشقش سقف خانه اي باشد كه ديوارهايش را غرور تو مي ساخت
كاش مي شد بداني كه حتي هربار كه آنقدر از من خشمگيني كه خشم از نگاهت سرريز مي كند، من دلم مي خواست كودكي داشته باشم كه با چشمهاي تو مرا نگاه مي كند.
كاش مي شد تمام اين سالهاي زيباي دوستي مان به عقب انداختن سرنوشت محتوم جدايي نباشد.
كاش مي دانستي من و تو به اندازه كافي قوي هستيم كه باهم تنها بمانيم، به اندازه كافي رقيق هستيم كه عشق بورزيم،و به اندازه كافي گذشت داريم كه چشم ببنديم آنگاه كه بايد چشمها را بست...
كاش مي شد هربار كه اين نوشته را مي خوانم انقدر نزديك باشي كه ببوسمت و سير بخندم به اين همه نگراني كودكانه و زنانه دلم
كاش مي شد...

Thursday, October 09, 2008
Tuesday, September 02, 2008
Friday, August 08, 2008
من و سایه ها
Thursday, April 10, 2008
براي مرد تابستانهاي داغ و زمستان هاي سردم
در تاریکی چشم هایت را یافتم
و شبم پر ستاره شد.
تو را صدا کردم
در تاریکترین شب ها دلم صدایت کرد
و تو با طنین صدایم به سوی من آمدی.
با دست هایت برای دست هایم آواز خواندی
برای چشم هایم با چشم هایت
برای لب هایم با لب هایت
با تنت برای تنم آواز خواندی.
من با چشم ها و لب هایت
انس گرفتم
با تنت انس گرفتم،
چیزی در من فروکش کرد
چیزی در من شکفت
من دوباره در گهواره کودکی خویش به خواب رفتم
و لبخند آن زمانیم را
بازیافتم.
در من شک لانه کرده بود.
دست های تو چون چشمه ئی به سوی من جاری شد
و من تازه شدم من یقین کردم
یقین را چون عروسکی در آغوش گرفتم
و در گهواره سال های نخستین به خواب رفتم؛
در دامانت که گهواره رؤیاهایم بود.
و لبخند آن زمانی، به لب هایم برگشت.
با تنت برای تنم لالا گفتی.
چشم های تو با من بود
و من چشم هایم را بستم
چرا که دست های تو اطمینان بخش بود
بدی، تاریکی است
شب ها جنایتکارند
ای دلاویز من ای یقین! من با بدی قهرم
و ترا بسان روزی بزرگ آواز می خوانم.
صدایت می زنم گوش بده قلبم صدایت می زند.
شب گرداگردم حصار کشیده است
و من به تو نگاه می کنم،
از پنجره های دلم به ستاره هایت نگاه می کنم
چرا که هر ستاره آفتابی است
من آفتاب را باور دارم
من دریا را باور دارم
و چشم های تو سرچشمه دریاهاست
انسان سرچشمه دریاهاست.
Monday, March 03, 2008
شاهدان بی نشان دلتنگی
از شانه ام
از بالشم
و از آن چراغ خواب غمگین بپرس
که شب و روز چند بار
مهرت انار دلم را می فشارد
و شیرآبه عشق سرخت
گناهم را رنگ آمیزی میکند!
و چند بار
جمله "عشقم دوستت دارم"
بی صدا لب هایم را تکان می دهد؟!
Tuesday, February 05, 2008
Monday, January 28, 2008
عشقت...
Saturday, January 12, 2008
i lEFT A wOMAN wAITING...
I met her sometime later
She said, I see your eyes are dead
What happened to you, lover?
What happened to you, my lover?
What happened to you, lover?
What happened to you?
And since she spoke the truth to me
I tried to answer truthfully
Whatever happened to my eyes
Happened to your beauty
Happened to your beauty
What happened to your beauty
Happened to me
We took ourselves to someone's bed
And there we fell together
Quick as dogs and truly dead were we
And free as running water
Free as running water
Free as running water
Free as you and me
The way it's got to be
The way it's got to be, lover
---------------------------------
LEONARD COHEN
Wednesday, January 02, 2008
غوغا
Tuesday, January 01, 2008
قطره قطره نفس
قطره قطره
و جاری شدی چون خون ...
جاری باش
که اگر باز ایستی لحظه ای،
دیگر نفسی نتوانم کشید.
Monday, December 31, 2007
روياها
برای تحقق بخشیدن به رویاهایم،
و بعد،
Wednesday, September 05, 2007
شادي
برق شادی میجهد؛
از شیار ما بین لحظه هایم،
نهر شادی می گذرد؛
تصویر داخل آینه،
به من لبخند می زند؛
وقتی که با تو ام.
Friday, June 15, 2007
برای تو
ای آغوشت امن ترین جای جهان،
بی تو آرام بودم، امّا آرامش با حضور تو عمیق تر است.
بی تو شاد بودم، امّا شادی در کنار تو پررنگ تر است.
بی تو خوشبخت بودم، امّا خوشبختی ِ با تو، دلچسب تر است.
بی تو من پری ِ کوچک ِ غمگینی نبودم، امّا بوسۀ آغازین ِ صبح ِ جدیدم، که تو به لب های من بخشیدی، مرا هزاران هزار روز، برای زندگی بس است.
Monday, May 21, 2007
Friday, April 20, 2007
.قطار راه می افته و دیگه صورتت رو نمیبینم. زبونم رو روی لبم میکشم. مزه اون آخرین بوسه رو میده. بیرونو نگاه می کنم. تاریکه. بغض گلومو فشار میده، ولی میدونم دیدن یه دختر تنهای گریون اون هم ساعت 10 شب خیلی منظره قشنگی نیست و آدمها رو یاد خیلی چیزها میندازه. سرمو تکیه میدم به شیشه و سعی می کنم که بخوابم.
...
چشمامو که باز می کنم، رسیدیم . داره بارون میاد، اونقدر زیاد که اگه زیرش مثل ابر بهار هم گریه کنم، خیسی صورتم حیرت هیچ کس رو بر نمی انگیزه. پیاده میرم کلی، و فکر میکنم که آیا واقعاً برای درست زندگی کردن، باید از تو می خواستم که بری؟! به تردیدم فکر میکنم، قدمهام سست میشن. بعد فکر میکنم که کار درستی کردم، که این تردید، نتیجه نبودن اطمینانی که برای گرفتن تصمیم لازمه، نیست، که این تردید فقط و فقط به این دلیله که نبودنت خــــــیــــــــلـــــــــی سخته.
من چون باید درست زندگی کنم، از تو خواستم که بری. خواستم که بری، و روزی بیای که با من بودنت، ارزش هام، و غرورمو از بین نبره. خواستم که بری، برای اینکه روزی بتونم به دخترم بگم که هیچوقت نباید به هیچ دلیلی خودشو فراموش کنه، هیچ وقت نباید از کنار هم گذاشتن زندگی واقعی و رویاهاش طفره بره، که هیچوقت نباید از مقایسه اونچه هست با اونچه باید باشه، بترسه. که به هر قیمتی باید ، وظیفه داره، اصلا مجبوره، که درست زندگی کنه، حتی اگه اون قیمت چشیدن طعم بوسه ای باشه، که ممکنه آخرین بوسه مردی باشه که صمیمانه دوستش داره... بغض گلوم رو فشار میده.
سعی می کنم به چیزهای خوب فکر کنم، به تمام لحظه هایی که با تو بودم، روز، شـــــب. به برگشتنت، و به تمام روزها و لحظه ها و شب هایی که میشه باهم بود. یعنی میشه...؟
"بازهم قصه بگو، تا به آرامش دل، سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم."
